تبليغاتX
گاه نامه داستان ما
 با گرامیداشت روز دانشجو و به همین بهانه چند تصمیم گرفتیم که با شما مخاطبین عزیز در میان می گذاریم:

یک - خیلی دوست داریم با مخاطبین خود یک آشنایی کوچکی پیدا کنیم پس شما اگر تمایل داشته باشید می توانید اسم، فامیل، رشته، شماره دانشجویی، شماره تماس، ایمیل، وبلاگ وهرچه که دوست دارید را برای ما ارسال کنید. خوشحال می شویم.
دو - تصمیم داریم در پیوندهای وبلاگ نیز تغییراتی ایجاد کنیم و وبلاگ های شخصی شما دانشجویان را به این پیوندها اضافه کنیم.
سه - اعلام نتایج نظرسنجی وبلاگ و ایجاد نظرسنجی جدید (حتما در این نظر سنجی شرکت کنید)
 
نظر شما راجع به این وبلاگ چیست؟

1- خیلی خوب
.
.
 6رای - 14.6%
.

2- خوب
.
.
 10رای - 24.3%
.

3- متوسط
.
.
 8رای - 19.5%
.

4- بد
.
.
 2رای - 4.8%
.

5- خیلی بد
.
.
 15رای - 36.5%
.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1390/09/16 و ساعت 19:21 |
زندگی بیشتر ما شبیه سریالی تکراری است که بارها و بارها از شبکه های مختلف پخش شده است. می گوییم زندگی همین است. که مدام در حال برنامه ریزی باشی، جدول بکشی و نمودار. مدام دلت شور بزند برای کارهای به پایان نرسیده. الف ب جیم دال، تست بزنی، توی مربع های توخالی را با مداد سیاه پر کنی و بروی چند خط پایین تر. سوال بعدی. یک روز خبر بیاید که در دانشگاه قبول شدی، درس بخوانی، آخر برگه های امتحان نامه بنویسی به استاد گرامی، استاد عزیز، بهانه بیاوری، التماس کنی برای نمره ای دو رقمی، مدرک بگیری، با کمک و نفوذ شوهرخاله کاری پیدا کنی، هر ماه حقوقی واریز شود توی حساب بانکی ات، توی مغازه لای لباس ها وکفش ها و مانتوهایی که یک روز بلندند و یک روز کوتاه غلت بزنی، کارت اعتباری ات را تقدیم فروشنده کنی، بپرسد «رمزتون؟» عددها را پشت هم ردیف کنی و عددهایی از حسابت کم شود، روزنامه بخوانی، کمی حرص بخوری و کمی افسوس، درگیر بحث های سیاسی ژانر تاکسی-اتوبوسی شوی، با ابروهای در هم کشیده و پیشانی چین خورده برای به کرسی نشاندن حرفت گلو پاره کنی. کتاب بخوانی، زیر نکات مهم را خط بکشی، پشت پنجره بایستی، آدم ها را تماشا کنی، از بعضی ها خوشت بیاید و رویت را از عده ای برگردانی، اخبار جهان را دنبال کنی، موقع خوردن خورشت قیمه با ماست و خیار دلت برای قحطی زده ها بسوزد و برای کشته شده های جنگ و درگیری بغض کنی، چانه ات بلرزد و چشم هایت خیس شود اما با وجود همه این اتفاقات، آخر شب جلوی آیینه نگران چربی های اضافه و شکم بزرگت باشی. زندگی همین است، هر قدر هم که درگیر مسائل مهم جهانی باشی در انتها چربی های اضافه در اولویت قرار خواهند گرفت.

آنالی اکبری

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 1390/08/19 و ساعت 12:56 |

کافه سینما-امیرعباس صباغ: خبر درگذشت استیوجابز آنقدر تکان دهنده بود که زمان می برد تا دوباره همه چیز مانند قبل شود، او از معدود کسانی بود که علم و رویا را به هم پیوند زد( یک سال قبل از حضور در اپل «داستان اسباب بازی» را تهیه کرد) و تاثیر حضورش در جهان تا آن هنگام که بود واضح و آشکار است و حالا که نیست به گفته خودش اپل خلاق‌ترین و درخشان‌ترین روزهای خود را پیش رو دارد.این شما و ده درس بزرگ ازمردی که هر روز عمرش آنگونه زیست که گویی روز پایان عمرش است. دنیا در نبودش تا همیشه چیزی کم دارد

Do What You Love

افکار یک نو آموز را داشته باشید. ما اینجا هستیم که تغییری در جهان به وجود آوریم، در غیر این صورت چرا هم اکنون اینجا هستیم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در یکشنبه 1390/07/17 و ساعت 19:34 |
هنگامی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موعد مقرر به محل دادگاه رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست.

قبل از شروع جلسه، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست، اما دکتر مصدق توجهی نکرد و روی همان صندلی نشست. جلسه در حال آغاز بود و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند ، اما دکتر مصدق اصلاً نگاهش هم نمی کرد.

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماینده انگلستان نشسته اید، جای شما آن جاست. کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و که دکتر مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت:
«شما فکر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است؟ نه جناب رئیس، خوب می دانیم جایمان کدام است. اما علت اینکه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود که دوستان بدانند بر جای دیگران نشستن یعنی چه؟ سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان ... »

سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق بعد از پایان سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت. با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد.
 
+ نوشته شده توسط در جمعه 1390/06/25 و ساعت 13:30 |
یک شب امام گفتند: در جوانی سیگار می‌کشیدم. تا اینکه یک شب سرد زمستان که پشت کرسی مشغول مطالعه بودم، به مطلب مهمی رسیدم.
به گزارش «۲۴»، فاطمه طباطبایی، عروس حضرت امام(ره) و همسر مرحوم حاج سید احمد خمینی(ره) در شرح خاطرات خود در کتاب «اقلیم خاطرات» از برخی خاطرات شخص امام(ره) هم گفته است. در بخشی از این کتاب در فصل چهارم و عنوان «خانه دوست» در زیرمجموعه «خاطرات پراکنده از زبان امام(ره)» می‌خوانیم:
وفای به عهد
یک شب امام گفتند: در جوانی سیگار می‌کشیدم. تا این که یک شب سرد زمستان که پشت کرسی مشغول مطالعه بودم، به مطلب مهمی رسیدم و فکرم بشدت در گیر فهم آن شد. در همین حال برای آوردن سیگار از اتاق بیرون رفتم. پس از بازگشت همین که نگاهم به کتاب افتاد که آن را بر زمین گذاشته و به دنبال سیگار رفته ‌بودم، احساس شرمندگی کردم و باخود عهد کردم که دیگر سیگار نکشم. آن را خاموش کردم و دیگر سیگار نکشیدم.
شیوه‌ای ویژه در تدریس
امام از استادی یاد کردند که به شیوه‌ای خاص نزد او درس آموخته بودند. (نام او را فراموش کردم.) گفتند: من همراه دو نفر دیگر برای درس به خانه‌ ایشان می‌رفتیم. وقتی ما وارد می‌شدیم استاد می‌گفت: کتاب را باز کنید و مشغول مباحثه شوید و خودش با متانت و حوصله مشغول درست کردن قلیان می‌شد. آتش درست می‌کرد. تنباکو راخیس می‌کرد و ... سپس می نشست و قلیان می‌کشید، اما همه توجهش به ما بود. هنگامی که مباحثه ما تمام می‌شد، گاهی جمله‌ای در باره آن موضوع بیان می‌کرد که بسیار ارزنده بود و گاهی هم مطلبی نمی‌گفت و ما بر می‌خاستیم و خداحافظی می‌کردیم و می‌رفتیم تا روز دیگر.
شایان ذکر است «اقلیم خاطرات» در ۶۱۱ صفحه تنظیم شده و دارای مطالب و عکس‌های جذابی است که برخی از آنها تاکنون جایی نقل و منتشر نشده است. قیمت این کتاب که موسسه تنظیم و نشر آثار امام(ره) آن را منتشرکرده ۱۵ هزارتومان است.
+ نوشته شده توسط در شنبه 1390/05/29 و ساعت 11:35 |

بحث تفیک جنسیتی در دانشگاهها یک سالی می شود که به طور جدی در وزارت علوم و در میان نمایندگان مجلس مطرح می شود.
خبر آنلاین - علی کریمی فیروزجایی عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس شورای اسلامی می گوید: وزیر علوم اعلام کرد در تابستان که فصل تعطیلی دانشگاهها است تحقیقی انجام می شود تا ظرفیت دانشگاهها برای تفکیک جنسیتی مشخص شود و دانشگاههایی که امکان جدا شدن کلاسها را داشته باشند از مهر ماه تفکیک می شوند.
وی می افزاید: حتی المکان باید از اختلاط بی‌مورد دانشجویان دختر و پسر جلوگیری شود و این سیاستی است که خانواده ها، مجلس، روحانیت و علاقمندان به نظام، مراجع تقلید بر روی اجرای آن تاکید دارند. وی از دانشگاه تهران به عنوان دانشگاهی نام برد که امکان تفکیک جنسیتی در کلاس ها و سلف سرویس و ... آن وجود دارد و ادامه می دهد:
یکی از دغدغه‌های اصلی اولیا دانشجویان این است که فرزندانشان از هدف اصلی آموزش دور نشوند اما به دلیل رعایت نکردن برخی موارد این دانشجویان گرفتار می‌شوند. کریمی فیروزجایی می گوید: وزیر علوم اعلام کرد که به جز جداسازی سیاست دیگر این وزارتخانه احداث دانشگاههای تک جنسیتی است و در این زمینه نیز هر گونه حمایت بودجه ای و قانونی که لازم باشد مجلس انجام خواهد داد.
نماینده مردم بابل در مجلس شورای اسلامی در رابطه با پوشش متحد الشکل برای دانشجویان در محیط‌های دانشگاهی می افزاید: نه تنها در کشور ما بلکه در همه کشورهای دنیا دانشجو باید با پوشش مشخصی وارد محیط دانشگاه شود، دانشگاه یک فضای رسمی است و دانشجو باید در یک محیط رسمی حضور پیدا کند طبیعی است آن پوششی که در یک محفل خانوادگی و کوچه بازار دارد با پوششی که در دانشگاه باید داشته باشد، متفاوت است. البته زمان اجرای این طرح هنوز مشخص نشده است.
وی درباره موضوع سهمیه بندی جنسیتی می گوید: یکی از دغدغه های ما این است که در پذیرش رشته هایی مانند مهندسی معدن یا زنان و زایمان حتما به جنسیت دانشجو توجه شود و این موضوع هم حتما با جدیت دنبال خواهد شد.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1390/04/29 و ساعت 19:59 |

به شيوانا خبر دادند که يکي از شاگردان قديمي‌اش در شهري دور از طريق معرفت دور شده و راه ولگردي را پيشه کرده است... شيوانا چندين هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قديمي رسيد و بدون اينکه استراحتي کند مستقيما سراغ او را گرفت و پس از ساعتها جستجو او را در يک محل نامناسب يافت ... مقابش ايستاد؛ سري تکان داد و از او پرسيد: تو اينجا چه مي کني دوست قديمي؟!! شاگرد لبخند تلخي زد و شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت: من لياقت درسهاي شما را نداشتم استاد! حق من خيلي بدتر از اينهاست! شما اين همه راه آمده‌ايد تا به من چه بگوييد؟! شيوانا تبسمي کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو مي دانم. آمده‌ام تا درس امروزت را بدهم و بروم. شاگرد مأيوس و نااميد، نگاهش را به چشمان شيوانا دوخت و پرسيد: يعني اين همه راه را به خاطر من آمده‌ايد؟!! شيوانا با اطمينان گفت: البته! لياقت تو خيلي بيشتر از اينهاست.

درس امروز اين است: هرگز با خودت قهر مکن. هرگز مگذار ديگران وادارت کنند با خودت قهر کني. و هرگز اجازه مده ديگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کني. به محض اينکه خودت با خودت قهر کني ديگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بي‌اعتنا مي شوي و هر نوع بي حرمتي به جسم و روح خودت را مي پذيري. هميشه با خودت آشتي باش و هميشه براي جبران خطاها به خودت فرصت بده. تکرار مي کنم: خودت آخرين نفري باش که در اين دنيا با خودت قهر مي کني ... درس امروز من همين است.

شيوانا پيشاني شاگردش را بوسيد و بلافاصله بدون اينکه استراحتي کند به سمت دهکده‌اش بازگشت ... چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قديمي‌اش وارد مدرسه شده و سراغش را مي گيرد. شيوانا به استقبالش رفت و او را ديد که سالم و سرحال در لباسي تميز و مرتب مقابلش ايستاده است! شيوانا تبسمي کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت: اکنون که با خودت آشتي کرده‌اي ياد بگير که از خودت طرفداري کني. به هيچکس اجازه نده تو را با يادآوري گذشته‌ات وادار به سرافکندگي کند. هميشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن. هرگز مگذار ديگران وادارت سازند، دفاع از خودت را فراموش کني و به تو توهين کنند. خودت اولين نفري باش که در اين دنيا از حيثيت خودت دفاع مي کني. درس امروزت همين است!

مانند علما بنويس و مانند توده مردم حرف بزن. (ضرب المثل هندي)  /  منبع: http://prowin.blogfa.com

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 1390/03/30 و ساعت 12:56 |

هرچند برايم رقت آور است وقت بگذارم و درباره ي سيستم مريض و نابهنجار . . .  قلمفرسايي كنم، اما اين كار را به دلايلي كه پي خواهيد برد و حالي كه اكنون دارم و یا شايد فقط براي خالي نبودن عريضه، يك بار براي هميشه انجام مي دهم. در اين چند سالي كه در . . .  عمر تلف مي كنيم و اين هيچ مهم نيست! رويه ي سوالات امتحاني تازه دو سه ترمي بود با در نظر گرفتن تلورانسي به استاندارد قابل قبولي رسيده بود: 10-15 در صد ساده و آبكي، 65-70 درصد عادي و متوسط و مابقي متوسط رو به سخت و سخت(يكي دو سوال اشتباه هم روي شاخش). اما اين ترم كه ما تلاشمان را بيشتر كرديم تا معدل مان را تكاني دهيم، . . .  سر ناسازگاري گذاشته و ساز مخالف مي زند. مثلا امتحان مباني مديريت صنعتي يك سوال تشريحي داده بودند كه خود كتاب آن را درست و كامل حل نكرده و براي حلش بايد بر مطالب كتاب كنترل پرو‍‍ژه تسلط مي داشتي. نگهداري و تعميرات 4-5 سوال تستي و 2 سوال تشريحي محاسباتي داشت، آنوقت اجازه استفاده از ماشين حساب را نداشتيم، نمي دانم براساس كدام منطقي براي حل يك سوال تستي آن هم چنين درسي بايد يك عدد اعشاري را ذهني به توان هشت برساني، چون حق نوشتن روي برگه ي سوال  را هم نداشتيم. سوال 3 تشريحي اش هم كه ايراد محتوايي داشت. به هر روي اين روزها با اين عزيزان نامراد بي الف اوضاع نه بر وفق مراد است نه بر خر مراد و "بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش" كه "ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش".

محمود فيضي

+ نوشته شده توسط در جمعه 1390/03/27 و ساعت 14:27 |

جوان كه به ظاهر مجروح بود، كمي آرام شد. پرسيدم: از شيخ شريف قنوتي خبري داري؟

حالش دگرگون شد و گفت: شيخ رو به بدترين وجه شهيد كردند.

پرسيدم: يعني چي؟ چطوري؟ مگه چيكارش كردند؟

گفت: روز بيست و چهارم مهر عراقي ها تا چهل متري رسيده بودند. شيخ و چند نفر ديگه رو كه تو ماشين بودند به گلوله مي بندند. همه مجروح مي شوند. يكي از بچه ها كه همراه شيخ بود، فقط شانزده تا تير بهش خورده بود. بعد ميان سراغ سرنشين هاي ماشين. به اونا تير خلاص مي زنن. شيخ رو بيرون مي كشند. ازش مي خوان به امام توهين كنه. شيخ كه زير بار نمي ره، تو دهنش ادرار مي كنند و بعد توي دهنش گلوله خالي مي كنند شيخ به شهادت مي رسه، عمامه اش رو برمي دارن، دور تا دور كاسه سرش رو مي برند و هلهله كنان توي خيابون مي دوند و مي گويند؛ يه خميني رو كشتيم. بچه هايي كه اين صحنه رو ديده بودند، حالشون خيلي خرابه.  باورم نمي شد. از خودم مي پرسيدم: چطور آدم ها مي توانند تا اين حد سنگدل و جنايتكار باشند؟! جوان كه رفت به مرز خفگي رسيده بودم. صدايم را آزاد كردم و هاي هاي گريه كردم.

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 1390/03/03 و ساعت 10:32 |
دکتر شریعتی: خواستم از ” بوسوئه ” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از ” مریم ” سخن می‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه ‌شان را به کار گرفته ‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی ‌های اعجاز‌گر کرده‌ اند.

اما مجموعه‌ گفته‌ها و اندیشه ‌ها و کوششها و هنرمندی ‌های همه در طول این قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته ‌اند عظمت‌های مریم را بازگویند که: “مریم (س)، مادر عیسی (ع) است “.
و من خواستم با چنین شیوه ‌ای از فاطمه بگویم. باز درماندم :

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است

برگرفته از کتاب "فاطمه، فاطمه است"

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 1390/02/18 و ساعت 22:13 |


Powered By
BLOGFA.COM